
بود سنگی میان کوهستان آهنین بود و راست او نه خمان بود روحی میان آن صخره تنگ و تنها میان یک زندان روزی از روزها مجسّمهساز آمد و دید روح را در آن کند و کاوید سنگ سخت و محکم را ساخت سردیس روح را آسان برد آن را به سوی شهر خودش کاشت آن را میان یک میدان غصه میخورد روز و شب آن روح درک هرگز نمینمود زِ زمان تا که روزی فرشتهای آمد دید او را میان آن سامان روح میگفت با خدای خودش غمزده بین سنگ از تهِ جان گوش میداد فرشته هم او را وز غمش اشکها به گونه روان دستهایش بلند کرد و بگفت ای خداوندگار هر دو جهان کن رها...
ادامه مطلب